ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
84
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) ابو السوار عدوى براى ما حديث كرد كه دايى او مىگفته است * پيامبر ( ص ) را ديدم كه مردم در پى ايشان حركت مىكنند ، من هم همراه ايشان راه افتادم . ناگاه مردم شتابان و با حالت دويدن برگشتند و من بر جاى ماندم . پيامبر ( ص ) پيش من آمد و ضربتى با شاخهء نازك خرما يا نى يا چوب اراك بر من زد و به خدا سوگند كه دردم نيامد ، ولى آن شب را بيدار ماندم و با خود گفتم پيامبر ( ص ) مرا نزد مگر به سببى كه خداوند در من مىدانسته است و با خود تصميم گرفتم كه چون شب را به صبح آورم به حضور آن حشرت بروم . جبريل عليه السلام بر پيامبر نازل شده و گفته بود تو چوپان مردمى ، شاخ رعيت را مشكن . پيامبر فرمود : به خدا سوگند در معصيت و مخالفت شما را نخواهم زد . گويد : همين كه نماز صبح را خوانديم يا شب را به صبح آورديم رسول خدا ( ص ) چنين فرمود : « همانا گروهى از مردم پى من راه مىافتند و خوش نمىدارم از پى من بيايند ، پروردگارا هر كس را زدهام يا سخنى درشت به او گفتهام آن را براى او كفاره و پاداش قرار بده » يا فرمودند : « رحمت و آمرزش » يا سخنى مانند اين فرمود . عموى حسناء دختر معاويه صريمى گويد اسحاق بن يوسف ازرق و هوذة بن خليفه هر دو ، از گفتهء عوف ، از حسناء دختر معاويه صريمى ، از گفتهء عمويش ما را خبر دادند كه به حسناء گفته است * به رسول خدا گفتم : چه كسى در بهشت است ؟ فرمود : نبى و شهيد و دختر زنده به گور كرده در بهشت هستند . عموى ابو حرّة رقاشى گفته است كه من يكى از روزهاى تشريق هنگامى كه مردم با حضرت ختمى مرتبت بدرود مىكردند ، لگام ناقه ايشان را در دست داشتم . او متن سخنرانى پيامبر ( ص ) را در آن روز بيان كرده است .